شعر های عاشقانه
شعر های عاشقانه


سلام

دوست دارم از همه جای وبلاگ من دیدن کنید

اگه از وبلاگ من خوشتون اومد به بخش انتخاب وبلاگ برتر برید و به وبلاگ امتیاز بدید

بخش راست قسمت اسکریپ ها

منتظر نظرات تون هم هستم .



دو شنبه 28 شهريور 1398(بازدید ),

|
 

جدایی

 

 

 

اگه دستم به جدایی برسه

 

اونو از خاطره هام خط می زنم

 

از دل تنگ تموم آدما

 

از شب وروز خدا خط می زنم

 

اگه دستم برسه به آسمون

 

با ستاره ها قیامت می کنم

 

نمی زارم کسی عاشق نباشه

 

ماه و بین همه قسمت می کنم

 

وقتی گاهی من ودل تنها میشیم

 

حرفهای نگفتنی رو میشه دید

 

میشه تو سکوت بین ما دو تا

 

خیلی از ندیدنی ها رو شنید

 

قصه جدایی ما آدما

 

قصه دوری ماست از خودمون

 

دوری من وتو از لحظه عشق

 

 

 

قصه سادگی گمشدمون...


 

 


یک شنبه 3 ارديبهشت 1391(بازدید ),

|
 

...

با تو می گویم :

   خداوند از ما انتظار کارهای بزرگ ندارد

بلکه می خواهد ما کارهای کوچک را

 با عشقی بزرگ انجام دهیم



یک شنبه 20 فروردين 1391(بازدید ),

|
 

سانحه عاشقانه

>>مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر رادوست داشتند. >> >>زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم. >>مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره. >>زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی میترسم. >>مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری. >>زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی. >>مرد جوان: منو محکم بگیر. >>زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری. >>مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه. >> >>روز بعد ، واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه کهبه دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخداد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد. >> >> >>شاد بودن، تنها انتقامی است که میتوان از زندگی گرفت ارنستو چه گوارا


یک شنبه 20 فروردين 1391(بازدید ),

|
 

...

 

 

 

 

 

باز امشب روح من بارانی است

 

 

خانه ام در معرض ویرانی است

 

 

اشکهایم را نمی بیند کسی

 

 

گریه ام یک گریه ی پنهانی است

 

 

شعر من این واژه های بی پناه

 

 

حاصل یک عمر سرگردانی است

 

 

در کویر لوت می آیم ولی ...

 

 

آسمان سینه ام بارانی است

 

 


 

 

 

تنهاترین


 


یک شنبه 20 فروردين 1391(بازدید ),

|
 

...

 

به راستی چه سخت است خندان نگهداشتن

 

لبها در زمان گریستن قلبها و تظاهر به خوشحالی

 

در اوج غمگینی و چه دشوار و طاقت فرسا است

 

گذراندن روزهای تنهایی در حالی که

 

تظاهر میکنی هیچ چیز برایت اهمیت ندارد.

 

 

 

 

 

اما چه شیرین است در خاموشی و خلوت به حال خود گریستن...

 



یک شنبه 20 فروردين 1391(بازدید ),

|
 

شوخی عشق

 

 

 

 

  عشق تـــــــوشوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد !... زیبا بـــــود امّا

شوخی بــــود !حالا . . .تو بی تقصیری !خدای تو هم بی تقصیر است !

من تاوان اشتباه خود را پس میدهم !

تمام این تنهایی. . .

تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » ست . . . !


سه شنبه 4 بهمن 1390(بازدید ),

|
 

دوست داشتن


[تصویر: uywnekw5uj61gmu6ln.jpg]

 
پروردگارا ... به من بیاموز ...
دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند ...
گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غم مرا نخوردند ...
لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم
ننواخنتند ...
و عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند !



سه شنبه 8 آذر 1390(بازدید ),

|
 

عشق و عبادت

چنين آورده اند که مردي به نزد رامانوجا آمد . رامانوجا يک عارف بود ، شخصي کاملا استثنايي ( يک فيلسوف و در عين حال يک عاشق ، يک سرسپرده ) مردي به نزد او آمد و پرسيد :
 
" راه رسيدن به خدا را نشانم بده " رامانوجا پرسيد :
 " هيچ تا به حال عاشق کسي بوده اي ؟؟ "
سوال کننده پرسيد : راجع به چي صحبت مي کني ، عشق ؟
 
من تجرد اختيار کردم ، من از زن چنان مي گريزم که آدمي از مرض مي گريزد ، نگاهشان نمي کنم .
 
رامانوجا گفت : با اين همه کمي فکر کن به گذشته رجوع کن .
بگرد جايي در قلبت آيا هرگز تلنگري از عشق بوده ، هر قدر کوچک هم  بوده باشد.
 
 
مرد گفت : من به اينجا امده ام که عبادت ياد بگيرم ، نه عشق !!!
يادم بده چگونه دعا کنم ، شما راجع به امور دنيوي صحبت مي کني و من شنيده ام که شما عارف بزرگي هستي . به اينجا آمده ام که به سوي خدا هدايت شوم ، نه به سمت امور دنيوي .
 
گويند : رامانوجا به او جواب داد : پس من نمي توانم به تو کمک کنم . اگر تو تجربه اي از عشق نداشته باشي ، آنوقت هيچ تجربه اي از عبادت نخواهي داشت. بنابراين اول به زندگي برگرد و عاشق شو و وقتي عشق را تجربه کردي و از آن غني شدي آن وقت نزد من بيا چون که يک عاشق قادر به درک عبادت است.
 
اگر نتواني از راه تجربه به يک مقوله ي غير منطقي برسي  ، آن را درک نخواهي کرد ، و عشق عبادتي ست که توسط طبيعت سهل و ساده در اختيار آدمي گذاشته شده تو حتي به اين چيز ساده نمي تواني دست پيدا کني .
 
عبادت عشقي ست که به سادگي داده نمي شود ، فقط موقعي قابل حصول  است که به اوج تماميت رسيده باشي.

 


شنبه 30 مهر 1390(بازدید ),

|
 

داستان زیبا

 

 

حالش خیلی عجیب بود فهمیدم با بقیه فرق میکنه
گفت : یه سوال دارم که خیلی جوابش برام مهمه
گفتم :چشم، اگه جوابشو بدونم، خوشحال میشم بتونم کمکتون کنم
گفت: دارم میمیرم
گفتم: یعنی چی؟
گفت: یعنی دارم میمیرم دیگه
گفتم: دکتر دیگه ای، خارج از کشور؟
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاری نمیشه کرد.
گفتم: خدا کریمه، انشالله که بهت سلامتی میده
با تعجب نگاه کرد و گفت: یعنی اگه من بمیرم، خدا کریم نیست؟
فهمیدم آدم فهمیده ایه و نمیشه گول مالید سرش
گفتم: راست میگی، حالا سوالت چیه؟
گفت: من از وقتی فهمیدم دارم میمیرم خیلی ناراحت شدم
از خونه بیرون نمیومدم، کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن،
تا اینکه یه روز به خودم گفتم تا کی منتظر مرگ باشم،
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم،
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار این حال منو کسی نداشت،
خیلی مهربون شدم، دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد
با خودم میگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن، آخه من رفتنی ام و اونا انگار نه
سرتونو درد نیارم من کار میکردم اما حرص نداشتم
بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم
ماشین عروس که میدیدم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم
گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم
مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم
الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم
حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب شدن و قبول میکنه؟
گفتم: بله، اونجور که یادگرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزیزه
آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر
داشت میرفت
گفتم: راستی نگفتی چقدر وقت داری؟
گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!!
یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بیماریت چیه؟
گفت: بیمار نیستم!
هم کفرم داشت در میومد وهم ازتعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟
گفت: فهمیدم مردنیم،
رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه!
خلاصه ما رفتنی هستیم کی ش فرقی داره مگه؟
باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
 


شنبه 30 مهر 1390(بازدید ),

|
 

پیشگویی های اودهار

 

«کوئینیچ اودهار» در جزیزره ی لیوایز در انزهبریدس به سال 1600 متولد شد.اون زندگی رو در فقر می گذروند و تو یه مزرعه کارگری کار می کرد تا اینکه... داستان پیشگویی  ها ی او به گوش «لرد مکنزی» که از زمین دارای بزرگ ایالت بود رسید.لرد که می شنید همه از استعداد اسرار امیز این جوون اسکاتلندی حرف می زنن از او خواست تا به خانه اش که در قلعه برهان در نزدیکی شهر فیرت در ایالت کرومارتی امده و در انجا ساکن شه اما مدت کمی بعد از ورود  اودهار به منطقه براهان لرد در گذشت و کنت دیگری از خانواده»سی فورت» جانشین لرد شد.در اون زمان بعضیها در باره ی نیروی اودهار تردید داشتن بخصوص درمورد ادعاش درباره نگاه دومش.یکی از این افراد یه پیرمرد به نام «دانکن مکری» از ایالت گلن شایل بود یک بار پیرمرد از اودهار خواست تا چگونگی مرگش را بگوید . اودهار به او گفت که به وسیله شمشیر کشته می شود.خیلی از مردم با شنیدن این حرف به خنده افتادند چون امکان نداشت که یه پیرمرد با شمشیر کشته بشه.بعد در سال 1654 وقتی یک ژنرال انگلیسی به نام«جرج مانک» با سربازاش  به سمت «کینتیل»حرکت می کرد با دسته ای از  سربازانی از میان تپه ها در حال قدم زدن  و رفتن به طرف خانه شان بودند برخورد کرد در این هنگام پیرمرد در حال عبور از تپه ها بود ولی چون سربازا پیاده  با زبان انگلیسی اشنایی نداشتند با ارتش ژنرال درگیر شدند  و پیرمرد که از حادثه وحشت زده شده بود دست خود را به روی قداره اش  گذاشت تا اینکه  یکی از سربازای خشمگین ژنرال نسبت به این حرکت پیرمرد عکس العمل نشان داد و با شمشیرش همان طور که پیشگویی شده بود ضربه ای مرگ بار بهش زد.در سال 1630 اودهار در حال عبور از دشت پهناوری ناگهان ایستاد و با خودش زمزمه کرد:چه وحشتناک, این دشت غم افزا از خون سربازان زیادی از شمال غرب اسکاتلند رنگین خواهد شد خوشحالم که من ان روز را نخواهم دید.

 

            

سرهای زیادی قطع می شوند و هیچ ترحمی در کار نخواهد بود.این پیشگویی دقیقا"جنگ«کالودن» را که 116 سال بعد در همان ناحیه اتفاق افتاد توصیف می کرد  که در همون زمان سربازان سلطنتی «دوک کامبرلند» طرفداران اسکاتلندی  مدعی تاج و تخت  را به کلی قلع و قمع کردند و سرهای بسیاری از تن جدا شدند .یکی دیگر از پیشگوییهای اودهار که در زمان خودش بی معنی بود این است که گفت: روزی ردیفی از کالسکه های سیاه بدون اسب که توسط یه ارابه اتشین کشیده می شوند از بین کوهستان  عبور خواهند کرد. در واقع اودهار ایجاد راه اهن را در قرن 17 و در زمان ملکه «ویکتوریا» پیشگویی کرده بود . پیشگویی دیگر او می گفت که روزی کشتی های بسیاری در پشت تپه «توماناهوریچ» رفت و امد خواهند کرد.البته کسایی که به پیشگویی او خندیدند زنده نماندند تا ساخت کانال «کالدونیان» را توسط «توماس تلفورد» ببینند. این کانال که دریای شمال را از طریق «گریت گلن» به دریای ایرلند متصل می کرد, طوری راه پشت تپه را قطع می کرد که وقتی کشتی ازون عبور می کرد از راه دور به نظر می رسید که کشتی ها در پشت تپه در حال حرکتند  البته این رویداد 150 سال بعد از پیشگویی به وقوع پیوست.اودهار سه فاجعه دیگر رو هم پیش بینی کرد که اولین اون در سال 1967 به وقوع پیوست او گفته بود که دریاچه ای در قسمت فوقانی روستای «بیولی» طغیان می کند و با عث نابودی دهکده مجاورش می شه در این سال یه جبهه  هوای طوفانی  و به دنبال ان باران شدید  سبب شد که اب در پشت سد  تولید برق «تورچیلتب» سرریز شده  و موجب طغیان  رود خانه «کانلون«بشه. که نتیجش هم مرگ احشام و محصولات کشاورزی و ویرانی دهکده شد.دومین پیش گویی اون که هنوز هم به وقوع نپیوسته اینه که گفته زمانی اب دریاچه «شیل» در «کینتیل» اونقدر کم می شه که یه انسان می تونه بااستفاده از پاهاش از اون عبور کنه اون وقت ماهی یها ی ازاد دریاچه را ترک می کنند. س.مین پیشگویی اون مربوط به بارش باران سهمگین سیاهی به روی زمینه شاید هم منظورش باران اسیدی بوده که بعد از جنگ اتمی و یا شاید فاجعه ای در یک نیروگاه هسته ای  مانند سال 1980 در نیروگاه اتمی چرنوبیل باشد.سرانجام این پیشگو یی باعث مرگش شد! اون به خانم کنتس«سی فورت» گفت که شوهرش در  در پاریس معشوقه ای داره با وجود اینکه این حرف درست بود  اون خانم به شدت عصبانی شد و دستور داد اودهار  رو  مثل یه جادوگر تو قیر مذاب بندازند..


شنبه 30 مهر 1390(بازدید )برچسب:داستان اودهار,اودهار,دانشمند اسکاتلندی اوهار,

|
 

شعری از هوشنگ جعفری

باشدان ایشلر ترسه  گلدی، گولمه، گولمکدن کئچیب 

چوخ یامان بیر درده دوشدوک دردی بیلمکدن کئچیب

     

باغ پوزولدو کند داغیلدی اؤلدو بولبول سولدو گول

شاختا چالدی باغلارین بارین، دریلمیکدن کئچیب

 

بو جهالت بیر مرضدی کیمسه دوتدور فاتحه

 دور قبیر قازدیر کفن بیچدیر دیریلمکدن کئچیب

 

اختیار سیز عمرومون فرشین دار اوستن داره چک

 قین جیلان آرخاجدان ایلمک چالما، ایلمکدن کئچیب

 

  

اؤز دیلیمدن آسلانیر باشیم، باشیمدان قورخمورام

فیکریمی برک ساخلایین، بوینوم اوزولمکدن کئچیب

 

جان سیزین، جان تبریزین، جان تورک لرین گویچک دیلی

قوی سؤزوم دیللرده قالسین، دیل بیچیلمکدن کئچیب

 

آی هاوار باغریم یاریلدی قوللاریمدان ساخلایین

 قویمایین قلبیم سیخیلسین قد کیچیلمک دن کئچیب


یک شنبه 24 مهر 1390(بازدید )برچسب:شعری از هوشنگ جعفری,شعری زیبا از هوشنگ جعفری,شعر زیبا ,

|
 

خواهم که جاودانه بمانم

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

 

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

 

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

 

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

 

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

 

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

 

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح

 

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

 

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب


پنج شنبه 14 مهر 1390(بازدید ),

|
 

شعری از شهریار12

به خاک من گذری کن چو گل گریبان چاک
که من چو لاله به داغ تو خفته‌ام در خاک
چو لاله در چمن آمد به پرچمی خونین
شهید عشق چرا خود کفن نسازد چاک
سری به خاک فرو برده‌ام به داغ جگر
بدان امید که آلاله بردمم از خاک
چو خط به خون شبابت نوشت چین جبین
چو پیریت به سرآرند حاکمی سفاک
بگیر چنگی و راهم بزن به ماهوری
که ساز من همه راه عراق میزد و راک
به ساقیان طرب گو که خواجه فرماید:
"اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک"
ببوس دفتر شعری که دلنشین یابی
که آن دل از پی بوسیدن تو بود هلاک
تو شهریار به راحت برو به خواب ابد
که پاکباخته از رهزنان ندارد باک


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

شعری از شهریار11

گلچین که آمد ای گل من در چمن نباشم
آخر نه باغبانم؟ شرط است من نباشم
ناچار چون نهد سر بر دامن گلم خار
چاکم بود گریبان گر در کفن نباشم
عهدی که رشته‌ی آن با اشک تاب دادی
زلف تو خود بگوید من دل شکن نباشم
اکنون که شمع جمعی دودم به سر رود به
تا چشم رشک و غیرت در انجمن نباشم
بی‌چون تو همزبانی من در وطن غریبم
گر باید این غریبی گو در وطن نباشم
با عشق زادم ای دل با عشق میرم ای جان
من بیش از این اسیر زندان تن نباشم
بیژن به چاه دیو و چشم منیژه گریان
گر غیرتم نجوشد پس تهمتن نباشم
بیگانه بود یار و بگرفت خوی اغیار
من نیز شهریاراجز خویشتن نباشم


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

خدایا وقتی با تو حرف میزنم ...

 

خدایا وقتی با تو حرف میزنم دلم میخواهد خورشید در آسمان چهارم به خواب برود.

عطر خوش تو که در اتاقم می پیچد ، پرده ها به رقص در می آیند ، سقف اتاقم پر از ستاره می شود و ماه آنقدر پایین می آید که می توانم لمسش کنم .

خدایا فقط تو می توانی بی آنکه در را باز کنی وارد قلبم شوی و نام مقدس عشق را روی تک تک سلولهایم بنویسی .

فقط تو می توانی بی آنکه دست در گردن کلمه ها بیندازی رگهایم را پر از شعر کنی ...

خدایا فرشته ها با چه زبانی با تو حرف می زنند ؟

وقتی نسیم به نزدیکی تو میرسد چه احساسی دارد؟

اولین جمله ای که آدم به تو گفت چه بود؟

آخرین گناه آدم چه خواهد بود؟؟

 


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

میاد یه روزی که

 

میاد یه روزی که دلت تنگ بشه باز برای من

تو روز خوش نمیبینی در میاری اشکای من

هر روز ازت دل میکنم دوباره عاشقت میشم

نفرین نمیکنم ولی نمیدونی چی میکشم

نه میتونم باهات باشم

نه میتونم ولت کنم

دلم میگه اون روز میاد که تورو مهربون کنم

کیو داریزجرش میدی

یکی که عاشقه تو بود

یکی که هم خونه ی تو دستاش تو دستایه تو بود

یکی  که از دنیا فقط یه دل خوشی مونده براش

دل تنگه اون میشه بازم دلی که تنگ مونده براش

اما همش خیاله که دوباره مهربون بشی

خلاصه که ترسم اینه طعمه ی اینو اون بشی

 


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

شعری از شهریار10

خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
سایه‌ی دولت همه ارزانی نودولتان
من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن
بر کمال نقص و در نقص کمال خویش بین
گر به نقص دیگران دیدی کمال خویشتن
کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبیل
سفره پنهان می‌کند نان حلال خویشتن
شمع بزم افروز را از خویشتن سوزی چه باک
او جمال جمع جوید در زوال خویشتن
خاطرم از ماجرای عمر بی‌حاصل گرفت
پیش بینی کو کز او پرسم مل خویشتن
آسمان گو از هلال ابرو چه می‌تابی که ما
رخ نتابیم از مه ابر و هلال خویشتن
همچو عمرم بی وفا بگذشت ما هم سالها
عمر گو برچین بساط ماه و سال خویشتن
شاعران مدحت سرای شهریارانند لیک
شهریار ما غزل‌خوان غزال خویشتن


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

شعری از شهریار9

پاشو ای مست که دنیا همه دیوانه‌ی تست
همه آفاق پر از نعره‌ی مستانه‌ی تست
در دکان همه باده فروشان تخته است
آن که باز است همیشه در میخانه‌ی تست
دست مشاطه‌ی طبع تو بنازم که هنوز
زیور زلف عروسان سخن شانه‌ی تست
ای زیارتگه رندان قلندر برخیز
توشه‌ی من همه در گوشه‌ی انبانه‌ی تست
همت ای پیر که کشکول گدائی در کف
رندم و حاجتم آن همت رندانه‌ی تست
ای کلید در گنجینه‌ی اسرار ازل
عقل دیوانه‌ی گنجی که به ویرانه‌ی تست
شمع من دور تو گردم به کاخ شب وصل
هر که توفیق پری یافته پروانه‌ی تست
همه غواص ادب بودم و هر جا صدفیست
همه بازش دهن از حیرت دردانه‌ی تست
زهره گو تا دم صبح ابد افسون بدمد
چشمک نرگس مخمور به افسانه‌ی تست
ای گدای سرخوانت همه شاهان جهان
شهریار آمده دربان در خانه‌ی تست


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

شعری از شهریار8

دل و جانیکه دربردم من از ترکان قفقازی
به شوخی می‌برند از من سیه چشمان شیرازی
من آن پیرم که شیران را به بازی برنمیگیرم
تو آهووش چنان شوخی که با من میکنی بازی
بیا این نرد عشق آخری را با خدا بازیم
که حسن جاودان بردست عشق جاودان بازی
ز آه همدمان باری کدورتها پدید آید
بیا تا هر دو با آیینه بگذاریم غمازی
غبار فتنه گو برخیز از آن سرچشمه‌ی طبعی
که چون چشم غزالان داند افسون غزل سازی
به ملک ری که فرساید روان فخررازیها
چه انصافی رود با ما که نه فخریم و نه رازی
عروس طبع را گفتم که سعدی پرده افرازد
تو از هر در که بازآیی بدین شوخی و طنازی
هر آنکو سرکشی داند مبادش سروری ای گل
که سرو راستین دیدم سزاوار سرافرازی
گر از من زشتی بینی به زیبائی خود بگذر
تو زلف از هم گشائی به که ابرو در هم اندازی
به شعر شهریار آن به که اشک شوق بفشانند
طربناکان تبریزی و شنگولان شیرازی


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

شعری از شهریار7

از همه سوی جهان جلوه‌ی او می‌بینم
جلوه‌ی اوست جهان کز همه سو می‌بینم
چشم از او جلوه از او ما چه حریفیم ای دل
چهره‌ی اوست که با دیده‌ی او می‌بینم
تا که در دیده‌ی من کون و مکان آینه گشت
هم در آن آینه آن آینه رو می‌بینم
او صفیری که ز خاموشی شب می‌شنوم
و آن هیاهو که سحر بر سر کو می‌بینم
چون به نوروز کند پیرهن از سبزه و گل
آن نگارین همه رنگ و همه بو می‌بینم
تا یکی قطره چشیدم منش از چشمه‌ی قاف
کوه در چشمه و دریا به سبو می‌بینم
زشتی نیست به عالم که من از دیده‌ی او
چون نکو مینگرم جمله نکو می‌بینم
با که نسبت دهم این زشتی و زیبائی را
که من این عشوه در آیینه‌ی او می‌بینم
در نمازند درختان و گل از باد وزان
خم به سرچشمه و در کار وضو می‌بینم
ذره خشتی که فرا داشته کیهان عظیم
باز کیهان به دل ذره فرو می‌بینم
ذره خشتی که فرا داشته کیهان عظیم
باز کیهان به دل ذره فرو می‌بینم
غنچه را پیرهنی کز غم عشق آمده چاک
خار را سوزن تدبیر و رفو می‌بینم
با خیال تو که شب سربنهم بر خارا
بستر خویش به خواب از پر قو می‌بینم
با چه دل در چمن حسن تو آیم که هنوز
نرگس مست ترا عربده‌جو می‌بینم
این تن خسته ز جان تا به لبش راهی نیست
کز فلک پنجه‌ی قهرش به گلو می‌بینم
آسمان راز به من گفت و به کس باز نگفت
شهریار اینهمه زان راز مگو می‌بینم


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

شعری از شهریار6

زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها
مستم از ساغر خون جگر آشامیها
بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت
شادکامم دگر از الفت ناکامیها
بخت برگشته‌ی ما خیره سری آغازید
تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها
دیر جوشی تو در بوته‌ی هجرانم سوخت
ساختم اینهمه تا وارهم از نامیها
تا که نامی شدم از نام نبردم سودی
گر نمردم من و این گوشه‌ی ناکامیها
نشود رام سر زلف دل‌آرامم دل
ای دل از کف ندهی دامن آرامیها
باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن
خرم از عیش نشابورم و خیامیها
شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی
تا که نامت نبرد در افق نامیها


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

روز و شبم شدی تو ،از آن لحظه که آمدی

 

روز و شبم شدی تو ،از آن لحظه که آمدی

...

قانون زندگی ام بهم خورد، از لحظه ای که به قلبم آمدی

...

نمیدانم چرا میگیرد نفسهایم

نمیدانم چرا اینگونه میریزد اشکهایم

میگویند اینها همه درد های عاشقیست ،

نمیدانم حرف دلم را باور کنم یا حرف آنها را ،

شاید این هم یکی از درد های همیشگیست

میترسم از آن روزی که رهایم کنی ،

شاید فکر کنی که محال است قلبت را از قلبم جدا کنی

این روزها کار همه بی وفاییست

تا این حد هم نباید مرا به یک عشق ماندگار مطمئن کنی

تو خواستی مرا به خودت وابسته کنی

تو خواستی قلبم را اسیر قلب پاکت کنی

دیگر محال است بتوانی مرا از خودت سیر کنی

!

این قلبی که در سینه دارم آن قلب تنها نیست

حال و هوای من مثل گذشته ها نیست

حالا دیگر وجودم نیز مال خودم نیست ،

این اشکهایی که میریزد از چشمانم، دست خودم نیست

این دلتنگی ها و بی قراری هایم حس و حال همیشگیست

قانون زندگی ام بهم خورد ، از لحظه ای که تو آمدی

آمدی و شدی همه زندگی ام ،

هستم تا آخرین نفس با تو، ای تنها بهانه نفس کشیدنم

 


 


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

 
 

 

من از قصه زندگی ام نمی ترسم
من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.
ای بهار زندگی ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست
اکنون که باهایم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا
باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

شعری از شهریار5

الا ای نوگل رعنا که رشک شاخ شمشادی
نگارین نخل موزونی همایون سرو آزادی
به صید خاطرم هر لحظه صیادی کمین گیرد
کمان ابرو ترا صیدم که در صیادی استادی
چه شورانگیز پیکرها نگارد کلک مشکینت
الا ای خسرو شیرین که خود بی‌تیشه فرهادی
قلم شیرین و خط شیرین سخن شیرین و لب شیرین
خدا را ای شکر پاره، مگر طوطی قنادی
من از شیرینی شور و نوا بیداد خواهم کرد
چنان کز شیوه‌ی شوخی و شیدایی تو بیدادی
تو خود شعری و چون سحر و پری افسانه را مانی
به افسون کدامین شعر در دام من افتادی
گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت
به شرط آن که گه‌گاهی تو هم از من کنی یادی
خوشا غلطیدن و چون اشک در پای تو افتادن
اگر روزی به رحمت بر سر خاک من استادی
جوانی ای بهار عمر ای رویای سحرآمیز
تو هم هر دولتی بودی چو گل بازیچه‌ی بادی
به پای چشمه‌ی طبع لطیفی شهریار آخر
نگارین سایه‌ای هم دیدی و داد سخن دادی
 


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

شعری از شهریار4

قمار عاشقان بردی ندارد از نداران پرس
کس از دور فلک دستی نبرد از بدبیاران پرس
جوانی‌ها رجزخوانی و پیریها پشیمانی است
شب بدمستی و صبح خمار از میگساران پرس
قراری نیست در دور زمانه بی‌قراران بین
سر یاری ندارد روزگار از داغ یاران پرس
تو ای چشمان به خوابی سرد و سنگین مبتلا کرده
شبیخون خیالت هم شب از شب زنده داران پرس
تو کز چشم و دل مردم گریزانی چه میدانی
حدیث اشک و آه من برو از باد و باران پرس
عروس بخت یکشب تا سحر با کس نخوابیده
عروسی در جهان افسانه بود از سوگواران پرس
جهان ویران کند گر خود بنای تخت جمشید است
برو تاریخ این دیر کهن از یادگاران پرس
به هر زادن فلک آوازه‌ی مرگی دهد با ما
خزان لاله و نسرین هم از باد بهاران پرس
سلامت آنسوی قافست و آزادی در آن وادی
نشان منزل سیمرغ از شاهین شکاران پرس
به چشم مدعی جانان جمال خویش ننماید
چراغ از اهل خلوت گیر و راز از رازداران پرس
گدای فقر را همت نداند تاخت تا شیراز
به تبریز آی و از نزدیک حال شهریاران پرس
 


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

شعری از شهریار3

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست
متن خبر که یک قلم بی‌تو سیاه شد جهان
حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم
اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی
لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین
قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست
لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن
چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست
غفلت کائنات را جنبش سایه‌ها همه
سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست
از غم خود بپرس کو با دل ما چه می‌کند
این هم اگر چه شکوه‌ی شحنه به شاه کردنست
عهد تو (سایه) و (صبا) گو بشکن که راه من
رو به حریم کعبه‌ی "لطف آله" کردنست
گاه به گاه پرسشی کن که زکوة زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست
بوسه‌ی تو به کام من کوه نورد تشنه را
کوزه‌ی آب زندگی توشه راه کردنست
خود برسان به شهریار ایکه درین محیط غم
بی‌تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست
 


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

شعری از شهریار2

شمعی فروخت چهره که پروانه‌ی تو بود
عقلی درید پرده که دیوانه‌ی تو بود
خم فلک که چون مه و مهرش پیاله‌هاست
خود جرعه نوش گردش پیمانه‌ی تو بود
پیرخرد که منع جوانان کند ز می
تابود خود سبو کش میخانه‌ی تو بود
خوان نعیم و خرمن انبوه نه سپهر
ته سفره خوار ریزش انبانه‌ی تو بود
تا چشم جان ز غیر تو بستیم پای دل
هر جا گذشت جلوه‌ی جانانه‌ی تو بود
دوشم که راه خواب زد افسون چشم تو
مرغان باغ را به لب افسانه‌ی تو بود
هدهد گرفت رشته‌ی صحبت به دلکشی
بازش سخن ز زلف تو و شانه‌ی تو بود
برخاست مرغ همتم از تنگنای خاک
کورا هوای دام تو و دانه‌ی تو بود
بیگانه شد بغیر تو هر آشنای راز
هر چند آشنا همه بیگانه‌ی تو بود
همسایه گفت کز سر شب دوش شهریار
تا بانک صبح ناله‌ی مستانه‌ی تو بود
 


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

شعری از شهریار1

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم

 


دو شنبه 28 شهريور 1390(بازدید ),

|
 

شریک سقف من نیستی،بذار همسایه باشیم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

شریک سقف من نیستی،بذار همسایه باشیم و

فقط یک دونه دیوارو شریکم باش،شریکم باش،شریکم

شریک عمر من نیستی، بیا هم لحظه باشیم و

همین یک لحظه دیدارو شریکم باش،شریکم باش،شریکم

 

فقط در حد یک لبخند،لبتو قسمت من کن

اگه خورشید من نیستی بیا و شمع و روشن کن

 

تمنای شرابم نیست،یه جرعه آب شریکم باش

کنار چشمه ی رؤیا یه لحظه خواب شریکم باش

 

شریک زندگیم نیستی،شریک آرزویم باش

اگه نیستی کنار من، بیا و روبرویم باش

 

سلامی کن گه و گاهی به نام آشنا بر من

همین اندازه هم بسه، برای شور دل بستن

 

غزلخونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن

اگه دیدی منو بشناس،نمی گم اینکه یادم کن

 

یه عشق نابسامانو چه پایانی از این خوشتر

شکایت نامه ی دل رو چه پایانی از این خوشتر

 

شریک سقف من نیستی،بذار همسایه باشیم و

فقط یک دونه دیوارو شریکم باش،شریکم باش،شریکم

شریک عمر من نیستی، بیا هم لحظه باشیم و

همین یک لحظه دیدارو شریکم باش،شریکم باش،شریکم...

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


یک شنبه 27 شهريور 1390(بازدید ),

|
 


سلام دوست عزیز خوشحالم که به وبلاگ خودتون اومدین امیدوارم از این وبلاگ خوشتون اومده باشه اگه خوشتون اومد حتما نظر بدین منتظرم ...
mmcczz1m@ymail.com
نازترین عکسهای ایرانی

 

شعر هایی از هوشنگ جعفری
داستان ها
شعر

 

mahdi

 

ارديبهشت 1391
فروردين 1391
بهمن 1390
آذر 1390
مهر 1390
شهريور 1390

 

جدایی
...
سانحه عاشقانه
...
...
شعر
شوخی عشق
دوست داشتن
عشق و عبادت
داستان زیبا
پیشگویی های اودهار
شعری از هوشنگ جعفری
خواهم که جاودانه بمانم
شعری از شهریار12
شعری از شهریار11

 


تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان شعر های عاشقانه و آدرس mcz.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





صفای اشک وفای غم
ایران مارکت سنتر
اس ام اس
درهم بر هم

 

 

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی

 

ورود اعضا:

نام:
وب:
پیام:
2+2

به نظرتون عاشق بودن حس خوبیه؟

خبرنامه وبلاگ:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 30
بازدید دیروز : 59
بازدید هفته : 289
بازدید ماه : 1552
بازدید کل : 24182
تعداد مطالب : 88
تعداد نظرات : 36
تعداد آنلاین : 3



Alternative content




ورود به گالری عکس



آگهی انجمن بهترین وبلاگ

انجمن آگهی بهترین کد قالب وبلاگ

افزایش امتیاز وبلاگ

جایزه ویژه : تبدیل وبلاگ به سایت
وبلاگSponsered By :

قالب کد وبلاگ قالب وبلاگ



مشاهده و دریافت کد


استخاره آنلاین با قرآن کریم




.: Weblog Themes By www.NazTarin.Com :.


--->
ابزار های مفید وبلاگ نویسان